پیام آذری

آخرين مطالب

«اصلی و کرم»، عاشقانه‌ای از دیار آذربایجان مقالات

«اصلی و کرم»، عاشقانه‌ای از دیار آذربایجان
  بزرگنمايي:

پیام آذری - ایسنا/آذربایجان شرقی روزهایی که هنوز بچه‌ها با لمس گوشی‌های هوشمند وارد دنیای قصه‎ها نمی‌شدند، حکایت عشق پسری مسلمان به دختری ارمنی در داستان‌های مادر بزرگ‌ها دهان به دهان می‌چرخید و داستان عشق سوزناک «اصلی و کرم» بزرگ‎ترها را هم پای صحبت عاشیق‌ها در محافل شادی و عروسی می‌کشاند.

با پیشرفت تکنولوژی و تغییر ذائقه فرهنگی مردم «اصلی و کرم» کم کم از دنیای قصه‌ها و مراسم عروسی‌ حذف شدند. بسیاری ماجرای این عاشق و معشوق را افسانه‌ای یا متعلق به ترکیه تلقی می‌کنند؛ چرا که ترکیه‌ای‌ها امانتدار بهتری هستند و هنوز هم نام اصلی و کرم در میان اشعار، صحبت‌ها و محصولات فرهنگی این کشور به چشم می‎خورد.
عاشیق حسین ساعی ، پژوهشگر ادبیات شفاهی، شاعر و نویسنده چندین کتاب در زمینه ابیات شفاهی آذربایجان، «اصلی و کرم» را متعلق به ترک زبانان از تبریز گرفته تا استانبول می‎داند و به ایسنا می‎گوید: «اصلی و کرم» نقشه ادبیات شفاهی ما است، چرا که آن‌ها، چند کشور را گشته و به هم رسیده‌اند و این گستره ادبیات شفاهی ما را نشان می‌دهد.

وی ادامه می‌دهد: دو روایت در این خصوص نقل می‌شود که یکی به وصال و دیگری به مرگ ختم می‎شود. با افراد سالخورده و با تجربه زیادی در خصوص حقیقت ماجرای «اصلی و کرم» گفت‌وگو کرده‌ام، آن‌ها معتقد هستند که عاشیق‌های قدیمی، پایانی را معتبر می‌دانند که به وصال ختم می‎شود. این داستان در زمان شاه عباس اتفاق افتاده و اصل داستان به شرح زیر است:

روزی که پدر کرم، رئیس سمرقند شد
زیاد خان بئیلر بئیی ، چوپانی در گنجه بود که وظیفه چراندن دام‌های محمد خان، والی شاه عباس صفوی در گنجه را بر عهده داشت، محمد خان بسیار ظالم بود به همسر زیاد، سوء نظر و قصد داشت تا طلاق او را گرفته و به همسری خود انتخاب کند.
زیاد خان به دادخواهی نزد شاه عباس در اصفهان آمده و شاه پس از شنیدن شکایت چوپان گنجه‎ای، دستور داد تا در صورت صحت داشتن این ادعا، محمد خان را تکه تکه کرده و هر تکه‎اش را در یکی از دروازه‌های شهر آویزان کنند. ادعای زیاد تایید شد و شاه عباس به وعده‌اش عمل کرده و در عوض، زیاد را به ریاست سمرقند برگزید و با گذشت زمان، عدالت زیاد خان در منطقه زبانزد شد.
دوستی قرا ملک و زیاد خان
بشنوید از ملک، پدر "اصلی" که یک ارمنی و فردی بسیار حیله‌باز بود که به دلیل سیه چرده بودن به قرا ملک معروف شده بود، او در منطقه‎‌ای در اطراف تبریز و هم اسم خودش زندگی می‌کرد، دستی در جادوگری و طلسم نیز داشت، او که آوازه عدالت و انصاف زیاد خان را شنیده بود از تبریز راهی سمرقند شد، زیاد خان را فریفت و چند قطعه زمین از او طلب کرد که خان هم روستای کم جمعیت "زنگی" را به او و اطرافیانش اهدا کرد. قرا ملک کم کم زیاد خان را به خود جذب کرد و پایه دوستی با او ریخت؛ بطوریکه به عنوان خزانه‌دار زیادخان انتخاب شد.
روزی که «اصلی و کرم» به دنیا آمدند
یکی از روزهای آخر پاییز که میوه‎ای در باغ باقی نمانده بود، زیاد خان و خزانه‌دار کنار رود به تماشا نشسته بودند که به یک باره سیبی روان در رود را دیدند و به محض گرفتن سیب اولی، سیب دومی از رود رد شد و زیاد خان همین را به فال نیک گرفت و از خدا خواست که به هر دو آن‌ها فرزندی عطا کند و مقرر شد که اگر یکی دختردار و دیگری پسردار شدند، این دو را به عقد هم درآورند. از قضاء زیاد خان، صاحب یک فرزند پسر به نام محمود و قراملک صاحب فرزند دختری به نام مریم شد.
دیدار محمود و مریم در باغ
مریم و محمود تا قبل از 18 سالگی یکدیگر را ندیدند، تا روزی که محمود ترلان قوش (پرنده شکاری) پدرش را گرفت و برای شکار به کوه‌های زنگی رفت، در این حال مریم نیز در باغ پدری‎اش در این کوه‌ها مشغول استراحت بود، از قضا پرنده شکاری از دست محمود فرار کرد و خودش را داخل باغ مریم انداخت و روی دست او نشست، مریم که مشغول خنده و شوخی با کنیزهایش بود، به آن‌ها گفت صاحب این ترلان هر کسی که باشد، من با او ازدواج خواهم کرد، حتی اگر زشت و کچل باشد.
روزی که «مریم و محمود» به «اصلی و کرم» معروف شدند
محمود رو به لعله (ندیمه‌) کرد و گفت که ترلان من به سمت آن باغ رفت، می‌روم تا او را پس بگیرم، اما هر چه تلاش کرد، راه ورود به باغ را نیافت و مجبور شد از بالای دیوار داخل باغ را دید بزند که در این هنگام با مریم چشم در چشم شد و این دو به هم دل سپردند و قطعه شعری خوانده از آن پس به نام «اصلی و کرم» معروف شدند:
مریم: «باشینا دولانیم، مهربان جوان
کرم ائیله، ترلانینی گل آپار
سنه قوربان اولسون، مال نه‌دیر بو جان
کرم ائیله، ترلانینی گل آپار»
محمود: «آی قیز، صد آفرین سنین اصلینه
بوشلا گلسین او ترلانین اصلی وار
ترلان کی قونوب سنین دستینه
بوشلا گلسین او ترلانین اصلی وار»
آنها تصمیم گرفتند برای اینکه دیگران از عشق آنها با خبر نشوند، مریم را"اصلی" و محمود را "کرم" بنامند.
پریشان حالی کرم و چاره‌اندیشی پدر
از آن پس کرم پریشان حال شد و پدرش هر چه حکیم بود را برای درمان او به کار گرفت و اعلام کرد کسی را که درد پسرش را درمان کند، از مال دنیا بی نیاز می‌کند، در این میان زن سالخورده و باتجربه‌ای بود که با شنیدن این خبر به گنجه، که اکنون زیادخان در آنجا ساکن بود، رفت. کرم حرف دلش را به قاری ننه(پیرزن) گفت و او هم درد جوان را به زیاد خان انتقال داد.
کوچ شبانه خانواده اصلی از روستای زنگی
پدر که حالا از عشق و علاقه پسرش به دختر خزانه‌دار مطلع شده بود، قراملک را به نزد خود خواند و از او خواست تا به وعده‌ای که داشتند، عمل کرده و اصلی را به عقد کرم در بیاورد، اما قراملک که قصد خلف وعده داشت، به محض بازگشت به خانه به زنش گفت که آب مسلمان و ارمنی به یک جوب نمی‌رود، باید جانمان را برداشته و از اینجا فرار کنیم و شایعه انداخت که به زودی بلایی به این روستا نازل می‌شود و هر چه سریع‌تر از اینجا فرار کنید، ساکنان زنگی هم که حرف ملک را باور کرده بودند، شبانه از روستا کوچ کردند.
بشنوید از کرم که برای تسکین دردش و حرف زدن با معشوق به روستای زنگی رفت، اما در کمال تعجب روستا را خالی از سکنه پیدا کرد. پیر سالخورده‌ای به او گفت که ساکنان این روستا هفته قبل از اینجا کوچ کردند. کرم بعد از شنیدن این خبر کنار درختی که با اصلی دیدار می‌کرد، نشست و شعر زیر را زمزمه کرد:
بو یئرلرده مشک و عنبر قوخاردی
نازلی دلبر گزن یئردی بو یئرلر
سحره قوشلار منیم اوچون توخودو
الیمی یاردان اوزه‌ن یئردی بو یئرلر
آواره شدن کرم برای یافتن اصلی
وقتی پیگیری‌های زیاد خان برای پیدا کردن خزانه‌دار و خانواده‌اش جواب نداد، کرم به همراه لعله به دنبال معشوقه‌اش راهی شد. خزانه‌دار کنار رودی به اسم ارزنچای چادر زده بود و قصد ترک آنجا را هم داشت. اصلی که راهی استانبول بود، نامه‌ای برای کرم نوشت و به دست زن سالخورده‌ای داد که کنار رود نشسته بود و با دادن نشانه‌های کرم به او از پیرزن خواست اگر کرم را با ندیمه‌اش دید، نامه را به او بدهد.
حاضر شدن حضرت خضر(ع) بالای سر کرم
بشنوید از کرم که تبریز و ایروان را گشته و به دامنه‌های ارزروم رسید و با کاروانی روبه‌رو شد که به او هشدار دادند برف و کولاک در راه بوده و بهتر است از راهی که آمده بازگردد، اما کرم توجهی به آنان نکرد و به راهش ادامه داد. همانجا بود که ندیمه وفات کرد و کرم پشیمان از کرده خود و افسوس به دل از هوش رفت.
در همین حال بود که حضرت خضر(ع) بالای سر کرم حاضر شد و راه سه ماهه‌ای را که او برای رسیدن به استانبول قرار بود بپیماید در چشم به هم زدنی طی کرد، باد صبح گاهی به صورت کرم وزید و بیدار شد و صدای چهچه‌های پرندگان و صدای آب را شنید و نگاهی به مسافت طی شده انداخت و دریافت که باید سرّی در کار باشد.
حضرت خضر، آن هنگام که بر کرم ظاهرا شد هشدار داد که تو را طلسم خواهند کرد، اما یادت باشد اگر سه نفر، کلمه شهادت را بیان کند، سحر باطل می‌شود. کرم بر سر دوراهی و به یک تاجر رسید و تاجر که از قراملک خبر داشت به او گفت که آن که دنبالش می‌گردی در استانبول است راه راست را بگیر به استانبول می‌رسی.
طرف دیگر، اصلی در حال خندیدن با دختران بود که صدای ساز عاشیقی او را به سمت صدا کشاند، اما کرم چنان وضع آشفته‎ای داشت که اصلی او را نشناخت و پولی به او داد تا برای خودش لباسی بخرد و اینجا بود که کرم خواند:
ذره‌ئییدیم، داش قاشینان اویناردیم
ثروت‌لریم اصف