پنجشنبه ۱۱ تير ۱۴۰۵

مقالات

مذاکرات دوحه: تعلیق منازعه و افقی تیره از امکان حصول صلح در خاورمیانه

مذاکرات دوحه: تعلیق منازعه و افقی تیره از امکان حصول صلح در خاورمیانه
پیام آذری - اعتماد /متن پیش رو در اعتماد منتشر شده و بازنشرش در آخرین خبر به معنای تاییدش نیست نوشین محجوب| در حالی که اسماعیل بقایی، سخنگوی هیات مذاکره‌کننده جمهوری اسلامی ...
  بزرگنمايي:

پیام آذری - اعتماد /متن پیش رو در اعتماد منتشر شده و بازنشرش در آخرین خبر به معنای تاییدش نیست
نوشین محجوب| در حالی که اسماعیل بقایی، سخنگوی هیات مذاکره‌کننده جمهوری اسلامی ایران از اعزام هیات کارشناسی به دوحه برای پیگیری آزادسازی دارایی‌های مسدودشده خبر داده، وزارت خارجه قطر با صراحت اعلام کرده که فرستادگان امریکا - استیو ویتکاف و جرد کوشنر - در دوحه مستقیما با مقامات ایرانی دیدار نخواهند کرد و تنها با میانجی‌های قطری رایزنی خواهند داشت؛ سخنگوی وزارت خارجه قطر، ماجد الانصاری، نیز مدعی است که شش میلیارد دلار از دارایی‌های مسدودشده ایران هنوز به تهران منتقل نشده و این انتقال منوط به پیشرفت مذاکرات خواهد بود. بقایی، از سوی دیگر، صراحتا اعلام کرده که «هیچ نشست مذاکراتی در هیچ سطحی با طرف امریکایی» در روزهای آتی برنامه‌ریزی نشده است. در همین چارچوب، رییس هیات مذاکره‌کننده ایران محمدباقر قالیباف در گفت‌وگویی تلویزیونی با تمایز میان «مذاکره» و «گفت‌وگو» تصریح کرد که مذاکره با امریکا به پایان رسیده و چهارده بند تفاهم‌نامه تصویب شده است، اما «تا پنج بند اول تحقق پیدا نکند وارد بقیه موارد نمی‌شویم»؛ قالیباف همچنین از آزادسازی دوازده میلیارد دلار از مجموع بیست‌وچهار میلیارد دلار دارایی‌های مسدودشده ایران در گام نخست خبر داد که پس از آزادسازی در اختیار بانک مرکزی قرار خواهد گرفت تا صرف تأمین کالاهای مورد نیاز کشور شود. قالیباف با اشاره به مواضع لبنان افزود که «خوب است ببینیم شیخ نعیم قاسم و مردم لبنان درباره این تفاهم چه می‌گویند و برخی دوستان ما در داخل چه می‌گویند»؛ اظهاری که در پی نامه دبیرکل حزب‌الله به قالیباف و تأکید ایشان بر لزوم پایبندی اسراییل به بند اول تفاهم‌نامه مطرح شد. در جبهه امریکا، بلومبرگ به نقل از یک مقام امریکایی از نتایج مثبت گفت‌وگوهای ویتکاف و کوشنر با سران منطقه‌ای خبر داد، در حالی که وال‌استریت ژورنال نوشت ترامپ پس از رایزنی با مقامات نظامی ارشد، تصمیم گرفته فعلا به مسیر دیپلماتیک پایبند بماند و نگرانی چندانی از گذشتن مهلت هجدهم اوت برای توافق هسته‌ای ندارد. در این میان، باراک اوباما، رییس‌جمهور پیشین امریکا، در اظهاراتی انتقادی گفت که واشنگتن پس از تحمل هزینه‌های سنگین «به همان نقطه‌ای بازگشته که پیش از آغاز جنگ در آن قرار داشت، شاید حتی کمی بدتر.» در جبهه لبنان نیز شبکه «کان» اسراییل گزارش داد که عقب‌نشینی آزمایشی نیروهای اسراییلی از جنوب این کشور به تعویق افتاده و مقامات اسراییلی مدعی‌اند این عقب‌نشینی تنها در صورت تعهد ارتش لبنان به اقدام ملموس و فوری علیه حزب‌الله انجام خواهد شد.در مجموع، آنچه در روزهای اخیر در دوحه، تهران و پایتخت‌های منطقه‌ای جریان دارد نشان می‌دهد که فرآیند اجرای یادداشت تفاهم همچنان در مرحله‌ای حساس و سیال قرار دارد و چشم‌انداز دیپلماتیک منوط به گام‌هایی است که هنوز برداشته نشده یا قرار است برداشته شود. در همین راستا، روزنامه اعتماد با دکتر مجید محمد شریفی، عضو هیات علمی دانشگاه خوارزمی و کارشناس روابط بین‌الملل، گفت‌وگو کرده تا بدین طریق چشم‌انداز فعل و انفعال‌های اخیر را بررسی کند.
مجید محمدشریفی، عضو هیات علمی دانشگاه خوارزمی و کارشناس روابط بین‌الملل، در تحلیل خود با عنوان «مذاکرات دوحه: تعلیق منازعه و افقی تیره از امکان حصول صلح در خاورمیانه» تأکید می‌کند که این مذاکرات در یکی از پیچیده‌ترین و چندلایه‌ترین مقاطع تاریخ معاصر خاورمیانه در حال وقوع است؛ جایی که مرز میان دیپلماسی و بازدارندگی نظامی به‌تدریج در هم تنیده شده است. او براین باور است که مذاکرات دوحه میان ایالات متحده و ایران نه صرفا یک رویداد دیپلماتیک، بلکه نقطه تلاقی چندین بحران به‌هم‌پیوسته در سطح منطقه‌ای و جهانی به شمار می‌رود؛ گفت‌وگوهایی که در بستری شکل گرفته‌اند که از یک‌سو زیر سایه آتش‌بس‌های شکننده و درگیری‌های نیابتی در محورهای متعدد منطقه‌ای قرار دارد و از سوی دیگر با فشارهای فزاینده اقتصاد جهانی، به‌ویژه در حوزه انرژی و زنجیره‌های تأمین، پیوند خورده است؛ وضعیتی که در آن هر حرکت سیاسی بلافاصله بازتابی اقتصادی و هر تحول اقتصادی واجد پیامدهای امنیتی است. محمدشریفی در ادامه، در پاسخ به پرسش «اعتماد» درباره جایگاه تنگه هرمز در این معادله، توضیح می‌دهد که در قلب این وضعیت، تنگه هرمز قرار دارد؛ گذرگاهی باریک اما تعیین‌کننده که نه تنها شاهراه انتقال بخش قابل توجهی از نفت و گاز جهان است، بلکه به‌مثابه یک «نقطه گلوگاهی ژئوپولیتیک» عمل می‌کند که در آن منطق قدرت، اقتصاد و امنیت در یکدیگر ادغام می‌شوند. به گفته این کارشناس، در چنین فضایی حتی احتمال اختلال در این مسیر می‌تواند موجی از بی‌ثباتی در بازارهای جهانی انرژی ایجاد کند و ساختار قیمت‌گذاری، بیمه دریایی و حتی سیاست‌های کلان اقتصادی کشورها را تحت تأثیر قرار دهد؛ از همین رو، تنگه هرمز دیگر صرفا یک آبراهه جغرافیایی نیست، بلکه «ابزار ساختاری قدرت» است که بازیگران منطقه‌ای و فرامنطقه‌ای در تلاش‌اند از آن در معماری نظم آینده استفاده کنند.
مجید محمدشریفی در بخش بعدی این مصاحبه، در پاسخ به پرسشی درباره محورهای اختلافی در دوحه، به مساله دارایی‌های مسدودشده ایران می‌پردازد و یادآور می‌شود که یکی از مهم‌ترین محورهای اختلافی، همین موضوع است. او می‌نویسد درباره آزادسازی این دارایی‌ها روایت‌های متفاوت و گاه متناقضی مطرح شده است؛ از یک‌سو مقامات امریکایی تأکید می‌کنند که هیچ پولی در اختیار ایران قرار نگرفته و از سوی دیگر برخی مقامات ایرانی از دریافت بخشی از این منابع سخن می‌گویند. محمدشریفی، فارغ از این روایت‌های متعارض، با اتکا به تجربه تاریخی روابط ایران و امریکا و منطق سیاست تحریمی واشنگتن، نتیجه می‌گیرد که ایالات متحده احتمالا از آزادسازی گسترده این منابع پیش از حصول توافق نهایی خودداری خواهد کرد و حتی در صورت دستیابی به توافق نیز انتظار می‌رود استفاده از این منابع محدود، مشروط و هدفمند باشد و در قالب خرید کالاهای مشخص و تحت نظارت دقیق صورت گیرد.این استاد روابط بین‌الملل با اشاره به تجربه توافق هسته‌ای پیشین و انتقادهای گسترده جریان‌های سیاسی امریکا به نحوه اجرای آن، تأکید می‌کند که همین سوابق موجب شده آزادسازی منابع مالی ایران همچنان به عنوان اهرمی برای اعمال فشار و کسب امتیازات بیشتر حفظ شود. او دارایی‌های مسدودشده را نه یک موضوع مالی صرف، بلکه بخشی از معماری فشار راهبردی علیه ایران می‌داند و از منظر واشنگتن توضیح می‌دهد که آزادسازی کامل این منابع پیش از حصول توافق نهایی به معنای از دست دادن یکی از مهم‌ترین ابزارهای فشار خواهد بود. محمدشریفی در ادامه، در پاسخ به پرسش دیگر «اعتماد» درباره محدودیت‌های حقوقی دولت امریکا در رفع تحریم‌ها، خاطرنشان می‌کند که بخش مهمی از تحریم‌های اعمال‌شده علیه ایران بر پایه قوانین مصوب کنگره بنا شده‌اند و لغو دایمی آنها نیازمند طی فرآیندهای پیچیده قانونی و سیاسی است. او توضیح می‌دهد اگرچه رییس‌جمهور امریکا می‌تواند از طریق اختیارات اجرایی خود اجرای بخشی از تحریم‌ها را تعلیق یا محدود کند، اما حذف دایمی بسیاری از آنها بدون همکاری کنگره عملا امکان‌پذیر نیست؛ از این رو، حتی در صورت حصول توافق نیز بخش مهمی از ساختار تحریم‌ها باقی خواهد ماند و تنها شدت یا دامنه اجرای آنها تغییر خواهد کرد.
به گفته مجید محمدشریفی، همین واقعیت موجب شده است که اعتماد ایران به پایداری توافق‌های احتمالی محدود باشد و در مقابل، امریکا نیز نسبت به ارایه تضمین‌های بلندمدت احتیاط کند. او در جمع‌بندی این بخش تأکید می‌کند که در چنین شرایطی می‌توان استدلال کرد هدف اصلی مذاکرات دوحه نه رفع کامل تحریم‌ها و نه عادی‌سازی روابط، بلکه مدیریت بحران و جلوگیری از تشدید تنش‌هاست؛ یعنی دوحه بیش از آنکه نقطه پایان باشد، تلاشی برای کنترل موقت شعله‌های یک منازعه ساختاری است. مجید محمدشریفی، عضو هیات علمی دانشگاه خوارزمی و کارشناس روابط بین‌الملل، در ادامه تحلیل خود از مذاکرات دوحه، ایالات متحده را در این معادله با یک «پارادوکس بنیادین» روبه‌رو می‌بیند. او تاکید دارد که امریکا از یک‌سو همچنان خود را ضامن امنیت کشتیرانی بین‌المللی و ثبات بازار انرژی معرفی می‌کند و از سوی دیگر با محدودیت‌های فزاینده داخلی، فشار افکار عمومی و هزینه‌های سنگین حضور نظامی در خاورمیانه مواجه است. به‌گفته محمدشریفی، این وضعیت به دوگانگی در سطح سیاست‌گذاری منجر شده که بازتاب آن در شکاف میان رویکردهای نمایندگان ارشد دولت به‌وضوح قابل مشاهده است: جریان متمایل به «دیپلماسی مرحله‌ای» که در چهره‌هایی چون جی.دی. ونس، استیو ویتکاف و جرد کوشنر تجلی یافته و بر مدیریت بحران با ایران از طریق توافق‌های محدود برای جلوگیری از درگیری تمام‌عیار و حفظ ثبات بازارهای انرژی و موازنه انتخاباتی داخلی تأکید دارد؛ و در مقابل، جریان امنیت‌محور به رهبری مارکو روبیو، با همراهی جامعه اطلاعاتی و وزارت دفاع، معتقد است هرگونه توافق با ایران فقط زمانی پایدار خواهد بود که با افزایش فشار ساختاری، مهار منطقه‌ای و محدودسازی نقش ژئوپولیتیکی تهران همراه باشد. این کارشناس روابط بین‌الملل در سوی دیگر منازعه، ایران را کنشگری با موقعیت ژئوپولیتیک منحصربه‌فرد معرفی می‌کند که از ظرفیت‌های ساختاری خود برای اعمال نوعی «دیپلماسی فشار در آستانه بحران» بهره می‌گیرد.
محمدشریفی توضیح می‌دهد این رویکرد مبتنی بر استفاده از عدم قطعیت به عنوان ابزار قدرت است؛ به این معنا که ایجاد یا مدیریت سطحی از تنش، خود به اهرمی برای چانه‌زنی در سطح بین‌المللی تبدیل می‌شود. او تأکید می‌کند در این چارچوب، کنترل بر تنگه هرمز نه صرفا یک هدف امنیتی، بلکه یک سرمایه راهبردی در مذاکرات سیاسی و اقتصادی محسوب می‌شود و اصرار ایران بر نقش‌آفرینی در مدیریت این گذرگاه و مخالفت با حضور مستقیم قدرت‌های خارجی، بخشی از تلاش برای بازتعریف جایگاه خود در معماری امنیت منطقه‌ای است. مجید محمدشریفی سپس در پاسخ به پرسش «اعتماد» درباره تفاوت موقعیت کنونی دوحه با دوره‌های پیشین، تاکید کرد آنچه این مذاکرات را متمایز می‌سازد، هم‌زمانی آن با چند بحران درهم‌تنیده است. او سه سطح بحران را برمی‌شمارد: نخست، بحران انرژی که با افزایش تنش‌ها در خلیج فارس و تهدیدهای مربوط به تنگه هرمز وارد مرحله‌ای از حساسیت ساختاری شده است، به‌گونه‌ای که حتی احتمال اختلال، به اندازه وقوع واقعی آن اثرگذار است؛ دوم، بحران امنیت منطقه‌ای در محور ایران، اسراییل و لبنان که در آن منازعات نیابتی به سطحی از هم‌پوشانی راهبردی رسیده‌اند؛ و سوم، بحران اعتماد در نظام بین‌الملل که موجب شده هر توافقی نه به عنوان پایان یک منازعه، بلکه به عنوان یک وقفه موقت در رقابت قدرت‌ها تلقی شود.این استاد روابط بین‌الملل در ادامه، تحولات لبنان و اسراییل را بخشی از همین معماری پیچیده می‌داند. او به درگیری‌های پراکنده در جنوب لبنان، نقش گروه‌های مقاومت مانند حزب‌الله و تلاش اسراییل برای تثبیت ترتیبات امنیتی جدید اشاره می‌کند و تأکید دارد که همه این عناصر در پیوند مستقیم با معادلات ایران و امریکا در سطح کلان قرار دارند و نشان‌دهنده شکل‌گیری نوعی «درهم‌تنیدگی جبهه‌های بحران» هستند؛ به این معنا که مرزهای سنتی میان جنگ‌های منطقه‌ای از بین رفته و یک میدان واحد اما چندکانونی از رقابت و درگیری شکل گرفته است. محمدشریفی با ارجاع به اظهارات مقامات اسراییلی توضیح می‌دهد پیوند خوردن پرونده لبنان با تفاهمات امریکا و ایران، از منظر تل‌آویو نه نشانه پیشرفت دیپلماتیک، بلکه عاملی برای جلوگیری از «فروپاشی جبهه حزب‌الله» تلقی شده است. در این روایت، اتصال جبهه‌ها به یکدیگر عملا به معنای انتقال منازعه از سطح فروپاشی سریع نظامی به سطح فرسایش کنترل‌شده بوده است؛ تغییری که اسراییل را ناگزیر به تغییر راهبرد از «فشار حداکثری نظامی» به «مدیریت امنیتی در قالب حضور محدود و تثبیت خطوط موسوم به منطقه حائل» در جنوب لبنان کرده است.
محمدشریفی یادآور می‌شود ابتدا امریکا و ایران کوشیدند در قالب یادداشت تفاهم، چارچوبی کلی برای مدیریت تنش‌ها ایجاد کنند؛ چارچوبی که از نگاه تهران می‌توانست ابزار فشار بر اسراییل و حفظ اهرم‌های منطقه‌ای ایران، به‌ویژه در رابطه با حزب‌الله، باشد. اما اسراییل با همراهی بخشی از دستگاه دیپلماسی امریکا، مسیر دیگری را پیش برد و توافق جداگانه‌ای با لبنان شکل داد تا معادله را از حالت دوجانبه ایران– امریکا خارج کرده و آن را به یک چارچوب سه‌جانبه و پیچیده‌تر تبدیل کند، به‌گونه‌ای که خروج تدریجی اسراییل از جنوب لبنان به موضوع خلع سلاح حزب‌الله گره خورده است.
به‌گفته مجید محمدشریفی، در نتیجه این تغییر، حزب‌الله در موقعیتی قرار گرفته که از یک «ابزار بازدارندگی در سطح منطقه‌ای» به «متغیر اصلی یک توافق امنیت داخلی لبنان» تبدیل شده است؛ تغییری که از نگاه برخی تحلیل‌گران، معادله‌ای را که ایران تصور می‌کرد می‌تواند از طریق پیوند دادن لبنان و ایران مدیریت کند، تا حدی تحت تاثیر قرار داده است. او اضافه می‌کند امریکا تلاش می‌کند این وضعیت را نه به عنوان تناقض، بلکه به عنوان دو مسیر موازی اما هماهنگ تعریف کند: یکی مسیر مذاکره با ایران، و دیگری مسیر تنظیم ترتیبات امنیتی میان اسراییل و لبنان؛ در حالی که ایران این تفکیک را نمی‌پذیرد و آن را بخشی از یک بازی چندلایه برای محدود کردن نفوذ منطقه‌ای خود می‌بیند. محمدشریفی این تحول را نمونه‌ای روشن از آن می‌داند که چگونه منطق جنگ و صلح در این معادله نه خطی و قابل تفکیک، بلکه شبکه‌ای و به‌شدت درهم‌تنیده است. به‌زعم او، تلاش‌های ایالات متحده برای پیوند دادن پرونده‌های لبنان، ایران و ترتیبات امنیتی منطقه‌ای، در ظاهر با هدف مهار بحران و ایجاد یک چارچوب جامع صلح دنبال می‌شود؛ اما همین پیوندسازی عملا موجب انتقال منازعه از یک جبهه به جبهه‌ای دیگر و بازتولید آن در قالبی پیچیده‌تر شده است، تا جایی که آنچه به عنوان «یکپارچه‌سازی دیپلماتیک بحران» معرفی می‌شود، در عمل به «یکپارچه‌سازی صحنه منازعه» انجامیده است.در جمع‌بندی این بخش، مجید محمدشریفی مذاکرات دوحه را «تلاشی برای ایجاد نوعی تعادل شکننده قابل مدیریت» توصیف می‌کند. او تأکید دارد نه ایران به‌سادگی از موقعیت ژئوپولیتیک خود صرف‌نظر می‌کند و نه ایالات متحده می‌تواند از تعهدات امنیتی خود در برابر متحدان منطقه‌ای عقب‌نشینی کامل داشته باشد؛ نتیجه این وضعیت، شکل‌گیری مجموعه‌ای از توافق‌های محدود، موقت و چندلایه است که بیش از آنکه راه‌حل نهایی باشند، ابزارهایی برای جلوگیری از فروپاشی کامل نظم موجود محسوب می‌شوند.
به‌گفته محمدشریفی، آینده این مذاکرات به توانایی بازیگران در مدیریت هم‌زمان سه سطح بحران- بحران امنیتی منطقه‌ای، بحران انرژی جهانی و بحران اعتماد در نظام بین‌الملل-بستگی دارد؛ اگر دوحه بتواند حتی به‌طور موقت از شدت این بحران‌ها بکاهد، می‌توان آن را نقطه‌ای در مسیر شکل‌گیری یک «نظم ناپایدار اما قابل تنظیم» در خاورمیانه تلقی کرد؛ اما در صورت شکست، منطقه بار دیگر وارد چرخه‌ای از تنش‌های فزاینده خواهد شد که پیامدهای آن فراتر از خاورمیانه و در سطح اقتصاد و امنیت جهانی گسترده و ساختاری خواهد بود. این کارشناس روابط بین‌الملل سپس با نگاهی ساختاری، یادآور می‌شود تضاد بنیادین میان ایران از یک‌سو و ایالات متحده و اسراییل از سوی دیگر، واجد ویژگی‌هایی است که آن را از سطح اختلافات قابل مصالحه معمول در روابط بین‌الملل فراتر می‌برد؛ تضادی که نه صرفا بر سر یک پرونده خاص، بلکه بر سر معماری نظم منطقه‌ای، توزیع قدرت، تعریف مشروعیت امنیتی و حتی حق تعیین قواعد بازی در خاورمیانه شکل گرفته است. او تأکید می‌کند در چنین سطحی از تعارض، ابزار دیپلماسی اگرچه می‌تواند شدت بحران را مهار کند، اما به‌تنهایی قادر به حذف ریشه‌های آن نیست و هر توافقی در این بستر، ذاتا ماهیتی موقتی، مشروط و قابل بازگشت پیدا می‌کند؛ بر این مبنا، نقش مذاکرات دوحه و تفاهم‌های مشابه بیش از آنکه حل مساله باشد، «خرید زمان راهبردی» برای همه طرف‌هاست؛ زمانی برای بازآرایی موقعیت‌ها، سنجش هزینه‌ها، ترمیم شکاف‌ها و آماده‌سازی برای سناریوهای آینده.
شریفی در پایان این بخش یادآور می‌شود دوره‌های زمانی مشخص مانند فرصت ۶۰ روزه نه یک افق صلح، بلکه یک «بازه تنفسی در دل یک رقابت فعال» است؛ بازه‌ای که در آن هم امکان کاهش تنش وجود دارد و هم احتمال انباشت ظرفیت برای دور بعدی تقابل. به‌گفته او، در چنین شرایطی منطق رفتار بازیگران بیشتر به سمت «راهبردهای دوگانه» متمایل می‌شود: از یک‌سو تلاش برای حفظ کانال‌های دیپلماتیک و جلوگیری از انفجار فوری بحران ادامه دارد و از سوی دیگر، آماده‌سازی برای احتمال شکست دیپلماسی و بازگشت به سطح بالاتر تنش نیز به‌طور موازی دنبال می‌شود؛ دوگانه‌ای که وضعیت را از «صلح در حال شکل‌گیری» به «آتش‌بس مسلحانه در حال مدیریت» تغییر می‌دهد؛ آتش‌بسی که نه پایان جنگ، بلکه شکل دیگری از ادامه آن است. این عضو هیات علمی دانشگاه خوارزمی در بخش پایانی تحلیل خود تأکید می‌کند که تضاد بنیادین میان اهداف اعلامی و واقعی بازیگران، خود به عاملی برای تثبیت بی‌ثباتی تبدیل شده است. از نظر او، برای ایران حفظ عمق راهبردی منطقه‌ای، جلوگیری از مهار کامل ژئوپلیتیکی و تثبیت نقش در معادلات امنیتی خاورمیانه عناصر غیرقابل‌واگذاری‌اند؛ در مقابل، برای ایالات متحده و اسراییل، محدودسازی این نفوذ، جلوگیری از دسترسی ایران به اهرم‌های فشار منطقه‌ای و حفظ برتری ساختاری در نظم امنیتی، اهداف حیاتی و غیرقابل چشم‌پوشی محسوب می‌شوند. هنگامی که چنین اهدافی در دو سوی یک معادله قرار می‌گیرند، دیپلماسی تنها می‌تواند فاصله‌ها را تنظیم کند، نه آنکه آنها را از میان بردارد.این کارشناس روابط بین‌الملل با «احتیاط تحلیلی اما وضوح مفهومی» تاکید دارد که احتمال بازگشت تنش‌های شدید در آینده نه یک فرض حاشیه‌ای، بلکه یکی از سناریوهای ساختاری و درون‌زا در این نظم بحران‌محور است؛ به بیان او، جنگ در این معادله یک «استثناء» نیست که بتوان آن را کاملا حذف کرد، بلکه یک «امکان دایمی» است که در دل ساختار رقابت باقی می‌ماند؛ امکانی که ممکن است فعال شود یا برای دوره‌هایی طولانی در حالت تعلیق بماند، اما هرگز به‌طور کامل از میان نمی‌رود.
مجید محمدشریفی در ادامه به نقش بازیگران داخلی در دولت‌های درگیر اشاره می‌کند و توضیح می‌دهد وجود جریان‌های متفاوت میان رویکردهای دیپلماتیک‌تر و سخت‌گیرانه‌تر نه فقط نشانه اختلاف تاکتیکی، بلکه بازتابی از عدم اجماع بر سر تعریف «پایان مطلوب» بحران است؛ برخی بر مدیریت تنش و جلوگیری از جنگ تأکید دارند، در حالی که برخی دیگر حل مساله را صرفا در تغییر توازن قوا یا تحمیل شرایط جدید می‌بینند، و همین شکاف درونی به پیچیدگی و غیرقابل‌پیش‌بینی بودن مسیر آینده می‌افزاید.از منظر ساختاری، محمدشریفی تأکید می‌کند محیط منطقه‌ای دچار «چندکانونی شدن بحران» شده است؛ یعنی لبنان، اسراییل، غزه، دریای سرخ، خلیج فارس و حتی فضای سایبری، همگی به صحنه‌های مرتبط یک منازعه گسترده‌تر تبدیل شده‌اند و در چنین وضعیتی، کنترل یک جبهه بدون اثرگذاری بر جبهه‌های دیگر عملا ناممکن است. او نتیجه می‌گیرد این درهم‌تنیدگی ظرفیت هرگونه توافق محدود را کاهش می‌دهد و احتمال سرایت بحران از یک حوزه به حوزه دیگر را افزایش می‌دهد و بر این اساس، مذاکرات دوحه و تفاهم‌های مشابه در بهترین حالت ابزارهایی برای مدیریت موقت یک تعارض پایدارند، نه سازوکارهایی برای حل نهایی آن؛ ابزارهایی که می‌توانند از شدت برخوردها بکاهند، زمان بخرند و دوره‌هایی از ثبات نسبی ایجاد کنند، اما قادر به حذف ریشه‌های تعارض نیستند. محمدشریفی در جمع‌بندی کلان، منطقه را در حال حرکت به سوی نوعی «نظم تعلیقی پایدار» توصیف می‌کند؛ نظمی که در آن نه جنگ فراگیر دایمی است و نه صلح پایدار قابل تحقق، بلکه وضعیت غالب، نوسان کنترل‌شده میان تنش و آرامش است. به‌گفته او، در چنین نظمی بحران نه یک انحراف از وضعیت عادی، بلکه خودِ وضعیت عادی است و دیپلماسی نه ابزار پایان بحران، بلکه سازوکار تنظیم شدت آن؛ از این رو، دوحه را باید نه به عنوان نقطه آغاز صلح، بلکه به عنوان «نقطه مکث در چرخه یک رقابت ساختاری ادامه‌دار» فهم کرد؛ مکثی که اگرچه می‌تواند از شدت فوران بحران بکاهد، اما به‌تنهایی توان تغییر ماهیت آن را ندارد و در غیاب تحول بنیادین در تعریف منافع و بازتعریف نظم منطقه‌ای از سوی یکی از طرف‌های اصلی، این مکث‌ها به‌طور دوره‌ای تکرار خواهند شد و هر بار امکان بازگشت به سطح بالاتری از تنش را در دل خود حفظ خواهند کرد.
شریفی در ادامه فرصت ۶۰ روزه را «زمانی برای بازآرایی نیروها، شناسایی نقاط قوت و ضعف نظامی و درانداختن طرح‌های جدید» می‌خواند و در سطحی دیگر به نشانه‌های آمادگی برای جنگی دیگر اشاره می‌کند؛ از جمله صورت‌بندی یک «مهندسی تدریجی بازآرایی ژئواکونومیک مسیرهای انرژی» که در آن امریکا و متحدان می‌کوشند وابستگی ساختاری اقتصاد جهانی به گلوگاه راهبردی تنگه هرمز را کاهش دهند و از طریق تنوع‌بخشی به مسیرهای انتقال انرژی، شبکه‌ای از کریدورهای مکمل و جایگزین در پیرامون خلیج فارس و اقیانوس هند، به‌ویژه در محور عمان و مسیرهای پیوندی دریایی–زمینی، شکل دهند. او این روند را «گذار خزنده در معماری ریسک ژئوپولیتیک انرژی» می‌داند که هدف آن کاستن از قابلیت اهرمی این تنگه برای ایران است و در امتداد آن، از «گسترش تدریجی سازوکارهای چندجانبه در حکمرانی امنیت دریایی تنگه هرمز» و ورود فزاینده بازیگران فرامنطقه‌ای، به‌ویژه کشورهای اروپایی، به عرصه‌های مین‌روبی، تضمین امنیت کشتیرانی و پایش مسیرهای عبور انرژی سخن می‌گوید. این کارشناس روابط بین‌الملل در سطح موازنه‌های منطقه‌ای نیز از نوعی «بازآرایی هم‌زمان ظرفیت‌های بازدارندگی و معماری امنیتی خاورمیانه» سخن می‌گوید که از طریق تعمیق همکاری‌های نظامی–فناورانه میان کشورهای منطقه و برخی قدرت‌های فرامنطقه‌ای و بهره‌گیری از تجربیات جنگ‌های متعارف و فرسایشی دنبال می‌شود؛ روندی که او آن را بخشی از «استانداردسازی توان دفاعی منطقه بر مبنای سناریوهای درگیری آینده» می‌خواند.


نظرات شما