پیام آذری - تابناک / متن پیش رو در تابناک منتشر شده و بازنشرش در آخرین خبر به معنای تاییدش نیست.
چرا وقتی زندگی دشوار میشود، گذشته در چشم ما زیباتر از امروز جلوه میکند؟ چرا بعضی شخصیتهای تاریخی از دل کتابها بیرون میآیند و به قهرمانانی بینقص یا چهرههایی منفور تبدیل میشوند؟ و چرا تاریخ ایران گاهی بهجای آنکه بستری برای شناخت گذشته باشد، به میدان اختلافهای سیاسی و اجتماعی بدل میشود؟
احسان اقبال سعید؛ نویسنده، پژوهشگر مسائل فرهنگی و تاریخی از ریشههای روانشناختی گذشتهستایی تا منازعات سیاسی بر سر تاریخ ایران، هویت ایرانی، تقابل ایران باستان و ایران پس از اسلام، نقش شبکههای اجتماعی در روایت تاریخ و فاصله نسل جوان با گذشته سخن میگوید. او معتقد است که در بسیاری از موارد، گذشته نه آنگونه که بوده، بلکه متناسب با نیازها و نارضایتیهای امروز بازسازی میشود.
چرا در دورههای دشوار اقتصادی و اجتماعی، گرایش به ستایش گذشته افزایش پیدا میکند؟ آیا این پدیده صرفاً نوستالژی است یا میتواند نشانهای از نارضایتی از وضعیت موجود باشد؟
انسان به حکم رنج کشیدن و دویدن و نرسیدن، همیشه به دنبال مرهم میگردد. رنجهای بشر بر دو گونهاند؛ یکی ازلی و ابدی که با آدم زاده میشوند و دست تدبیری نیز در کار نیست و تنها تعویق میتواند آدم را کمی تسکین دهد. مرگ سردمدار قبیله فوق است و آدمی تنها موجودی است که مرگ خود و دردناکتر از آن، مرگ آنان که دوستشان میدارد را میفهمد و رنج میکشد. پیری، از چشم افتادن، بیماری، جنگهای بزرگ، طاعون و امراض مهیبتر از سیل، همه اینها رنجهای ابدیاند.
پس از آن، رنجهای عارضی هستند که شمول آن این است که منابع دلخواه نایاباند و خواستاران بسیار. انسانها برای برآورده نمودن چهار عطش ثروت، شهوت، قدرت و حسادت میدوند و میدرند و میجنگند؛ کسانی برجای میمانند و نمیرسند. این نرسیدن برای انسانی که از غریزه گذشته و متفکر است، دلیل و برهان میخواهد و نمیخواهد قانون جنگل، بقا و «التلذذ للقوی» را بپذیرد، توجیهی از جنس تسکین میتراشد.
تسکین تنها گاهی مخدر مخرب است و میشود بنگ و گل و چرس و باده؛ زمانی یک بیت شعر خیام است و زمانی خواندن میزان دشواری و سیاهروزی دیگران، تا نفسی بکشیم و بگوییم خدا راگذشته، فارغ از کیفیت واقعیاش، از جنس همان تخدیر و تسکین است که مدعی ندارد و میتوانی از رنج امروز به دیروز پناه ببری
شکر که ما آنجوری مثل فلانی نشدیم. گذشته، فارغ از کیفیت واقعیاش، از جنس همان تخدیر و تسکین است که مدعی ندارد و میتوانی از رنج امروز به دیروز پناه ببری؛ دیروزی که همه برخوردار بودهاند و آیین برادری بوده و گل سرخ در دستان همه.
البته نمیتوان این حقیقت را هم نادیده گرفت که در گذشته احتمالاً جوانتر، عاشقتر و کنار پدر و مادر، در فصل شیرین و رؤیاپرور زندگی میکردیم و بسیاری از عکسها هنوز به رفو نیاز نداشت و «خدا رحمتش کند»ها هم اینقدر افزون نبود؛ این هم بخشی از جذبه گذشته است.
به نظرم آدم از رنج ناگزیر امروز، زوال، زندگیای که شأن آدمیزادی خود نمیداند و فقدان امید به آتیه نزدیکی که حالش و گردش دوران به شود، به گذشته پناه میبرد و در خیالش در سرزمینی دور، جایی را میسازد بهشتگونه که مرگ، نیستی، نداری، فراق، فقر و بیعدالتی را در آن راهی نیست.
به یاد داشته باشید که بخش بزرگی از باور، دریافت و البته عینک بر چشم انسان برای داوری و درک پدیدهها، ریشه در باور مذهبی و آیینی دارد. ادیان آمده از جهان قدیم و باستاناند؛ داستانها، روایتها، تربتها، قدمگاهها، رنج، ملک سلیمان و نیز اورشلیم و غزلهای سلیمان همه از قدیم و ندیم آمدهاند و جستوجوی شادی و همه چیز در گذشته، در درون انسان درخت تناوری است.
به بخشی از شعر شاملو دقت کنید: «روزی ما دوباره کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد… و مهربانی دست زیبایی را خواهد گرفت». انتظار برای ساختن آن بهشت در خیال، برابر اصل همان فردوس جامانده در گذشته است.
چرا بعضی از مردم گذشته را به یاد میآورند، اما دشواریها، محدودیتها و تناقضهای همان دوره را فراموش میکنند؟ آیا ممکن است جامعه، گذشته را نه آنگونه که بوده، بلکه آنگونه که آرزو دارد، به یاد بیاورد؟
این از آفات ذهن انسان است. به سوگ و مرگ عزیزان دقت کنید که در ابتدا آدم بیتاب است، بر سر و سینه میکوبد و گمان میکند جهان پایان یافته، اما آرامآرام تسکین از راه میرسد؛ زندگی پیروز میشود. البته خاصیت گذر زمان آن است که بدیهای متوفی کاملاً فراموش میشود و انگار نه انگار که تا همین دم آخر حیاتش مثل بقیه در پی قدرت، شهوت، ثروت و البته دفع حسادت میدویده و یکی بوده چون دیگران.
چنان تقدیس میشود و در مقام معصومیت و مظلومیت مینشیند که گاهی خود اطرافیان هم باور میکنند. این خاصیت گذر زمان است که انسان تنها عکسهای رنگی را به خاطر می آورد و نه هیچ چیز دیگر؛ نه مسیر گلآلود عکاسخانه که تمام لباسش را گلی کرده و نه رنجها و داغها را.
گذشته میشود لیلی و معشوق، و دامنش از ارتکاب و تباهی پالوده: «اگر بر دیده مجنون نشینی / به غیر از خوبی لیلی نبینی». بله، برای تصویر نامطبوع و گاه برساخته از امروز در ساحتهای مختلف، گاهی ضمادی، بدیلی و مرهمی از دیروز ساخته میشود؛ نه آنگونه که بود، بلکه چنان که در تقابل با امروز قرار بگیرد.
وقتی یک دوره تاریخی یا یک شخصیت سیاسی در حافظه عمومی به تصویری آرمانی تبدیل میشود، چگونه میتوان میان واقعیت تاریخی و تصویری که جامعه از آن ساخته است، تمایز قائل شد؟
تاریخ برای ما همیشه زنده است. در فرانسه تاریخ فقط یک رشته دانشگاهی است و البته یک تجارت کارتپستالی برای فروش نوستالژی و جذب سیاح! هیچکس در حسرت دوران بوربونها یا کلیسای نوتردام و نیز میز سیمون دوبوار و سارتر نیست؛ فقط خوانده میشود و البته در قالب ماده خام درام برای فیلم و رمان استفاده میشود.
نمونهاش فیلم «نیمهشب در پاریس» وودی آلن که خانم کارلا برونی (همسر نیکلا سارکوزی) هم در آن بازی میکرد و اتفاقاً پیرامون همین نوستالژی است؛ نویسندهای که امکان سفر به ادوار مختلف پاریس را مییابد و از هراس و بیآرمانی امروز به آن ناکجاآباد مینازد و میز همینگوی و… را میآزماید و دستآخر حافظوار به دوربین مینگرد که: «ما آزمودهایم در این شهر بخت خویش…».
اما تاریخ در کشور ما پدیدهای زنده و تنوری داغ است که قرار است از دل نوستالژی، زمانی طلایی جلوه داده شود تا اینک و اکنون را تباه بنمایاند و البته مایه سرکوب و عتاب ذهنی شود.
در ادامه و در یک جدال حقیقی با مدرنیته گفته میشود: خب! پس اگر جواب امروزِ پرغصه، آن گذشته باشکوه است، ما کسی را در آستین داریم که نسب و نطفه از بانیان آن تصویر و نوستالژی دارد؛ پس بیایید همه با هم بر گذشته سلام دهیم و نانی به تنور بچسبانیم.
اینگونه است که تاریخ یک موجود زنده است و در امروز ما اینهمه تأثیر دارد و امکان یک روایت صرفاً دانشگاهی، سیاحپسند یا هر ترتیب دیگر ممکن نیست؛ اینجا تاریخ، تاریخ نیست.
چرا تاریخ ایران، بهجای آنکه به بستری برای شناخت مشترک گذشته تبدیل شود، گاهی به میدان اختلافهای سیاسی و اجتماعی بدل میشود؟
چون دعوا بر سر امروز و تقسیم عواید قدرت است و البته جا انداختن امور جاری با کمک زیربنایی از گذشته. اجازه دهید بیشتر توضیح دهم؛ زمانی کسانی میخواهند در برابر باور مذهبی و نیز دریافت شیعی، روایتی دیگر به راه بیندازند، بنابراین به سراغ مصدق میروند و هر روز بر جلد نشریات و گفتگوهایی که این روزها تنها یک میکروفون و موبایل میخواهد، از مصدق یک ملیگرای متناسب با خواست امروز میسازند. در خاطرم هست زمانی برخی اقتصادخواندههای معروف، برای آنکه منطق رها و یله کردن بازار را جا بیندازند، به سراغ تاریخ اسلام رفته بودند و میگفتند در برابر پرسش اصحاب برای کنترل قیمتها در زمان جنگ، پیامبر فرمودهاند: «قیمتها دست خداست».
«کاش دست از گریبان و نیز دامن تاریخ بردارند؛ در این اوراق تریاک هست و شفا نیست!»
همین روزها را نگاه کنید که محمدعلی فروغی (همان ذکاءالملک) از دل تاریخ بیرون آمده و زیب و زینت محافل و مجادلات است؛ که او ایرانبان بود و در وقت جنگ چه کرد و ایران را حفظ نمود. همه اینها برای این است که بگویند آنچه میکنیم و شهامت ابرازش را هم نداریم، ریشه در گذشته دارد. البته بخشی از اهل سیاست هم به دلیل فقدان اعتمادبهنفس کافی و بالا آمدن در دیوانسالاری سفیهپرور و سفلهنواز، عاشق مشابهسازی خود با برخی چهرههای ماندگار در تاریخ هستند؛ مثلاً امیرکبیرِ زمان یا فروغیِ ایران. میگویند زمانی سید ضیاءالدین طباطبایی تحت تأثیر بنیتو موسولینی خواسته بود تا در تمام ابلاغهایش بنویسند «دیکتاتور ایران» تا مثل «دوچه» که پیشوند موسولینی بود، سر او هم بیکلاه نماند.
طبعاً این بهرهبرداری از دکان سهنبش تاریخ، مخالفان سیاسی را هم بر آن میدارد تا به ستیز برخیزند و گاهی کار از اندازه هم خارج میشود. توسل و آویختن پهلوی دوم به کوروش و تخت جمشید باعث شد تا مخالفان و انقلابیون، مشکل بیعدالتی، اشرافیگری، ساواک و… را از چشم کوروش ببینند و اگر نبود حمیت رهبر شهید انقلاب آیتالله خامنهای و شهید بهشتی، کوروش و پاسارگاد بهای این همپیمانی ناخواسته با پورِ پهلوی را میپرداختند. کاش دست از گریبان و نیز دامن تاریخ بردارند؛ در این اوراق تریاک هست و شفا نیست!
آیا در ایران امروز، گاهی موضع افراد درباره شخصیتهای تاریخی بیشتر از آنکه حاصل مطالعه زندگی و عملکرد آنها باشد، بازتابدهنده موضع سیاسی و اجتماعی خودشان است؟
اینگونه است. تاریخ را برای فضلفروشی و نیز توجیه مواضع و کردار امروزشان به میان میاندازند و به حافظه و خاطره یک ملت رحم نمیکنند. گذشتگان و کسانی که از دالان مرگ و فراموشی گذشته و تندیس، خاطره و مجسمه شدهاند، فارغ از آنکه چه بودهاند، در مسیر خاطره و حسرت و البته افسانههایی که حاصل تمایل انسان برای ساختن وجودی کامل، حامی، قهرمان و بیخدشه است، حالا بر زمین حقیقی نقش مهمی در نگاه داشتن هویت انسان امروزینِ زیسته در ساحت دولت و ملت دارند.
در شکل ملی و نامنزه آن، میشوند شاعران و اهل سیاست که «منِ ایرانی» را در برابر انیرانی و «آن دیگری» میسازد؛ تفاخر میکنم به کلام فردوسی و حکمت سعدی، اشک میریزم بر روایت بیهقی بر دار رفتن حسنک، و نیز سیاحت و زیارت فین کاشان برای جستن رگ غیرت و تدبیر مردی که در کاشان گشوده شد. البته در شکل دینی و باوری هم تاریخ و تمثالهایش حمیت میآورند و غیرتی که برای ماندن و زیستن در دنیای وحشی امروز و همهروز لازم است؛ و نیز تسکین و مرهم برای آدمی که رنج میکشد، سر بر ضریح مینهد و به رنج زینب کبری میاندیشد.
اهل سیاست با استفاده موضعی و دلبخواه و خرج کردن از کیسه ملت، امکان تخریب و البته قدسیزدایی را فراهم میکنند و این برای مسیر یک ملت در جهان پرآشوب بسیار خطرناک است. با گزاره اصلی پرسش شما کاملاً موافقم.
هویت ایرانی؛ پیوند ایران باستان، فرهنگ اسلامی و جهان مدرن
هویت ایرانی امروز تا چه اندازه از تاریخ باستان، فرهنگ و تمدن اسلامی و تجربه مواجهه با جهان مدرن تأثیر گرفته است؟
به نظرم هویت ما تکههایی از تمام اینهاست؛ بیآنکه بدانیم در جانمان نشسته است. هویت، تابلو یا تصمیم نیست، بلکه ذهنیتی است درازدامن که با ما میآید و البته به گور میرود. هیچ ایرانیای را نمییابید که با شنیدن صدای تار و نوای ربنای شجریان، دیدن تمثال مبارک مولا، گشودن حافظ بیتاب نشود و البته بر شکوه باستان نبالد. به هیاهوها نباید چندان توجه کرد؛ در بزنگاههای زندگی انسان ایرانی و البته کشور است که آدم میبیند چقدر تمام اینها ممزوجاند.
جهان جدید البته با گشودن رمز علوم و شک در تمام امورِ پیشتر قطعی، تقریباً تمام بنیادهای ذهنی انسان را به چالش کشید و گاه ویرانیاش با ساختن بنایی جدید همراه نبود و مجنون ساخت، بیآنکه در باغ سبزی از لیلی نشان دهد. جهان جدید، انسانِ آرام، تقدیرمحور و تن به قضا داده را به پرسشهای بیبدیل کشاند و تاریخ ما هم مشحون از این پرسشگریهاست.
البته از خاطر نبرید که جهان جدید، به دلیل پیوند مستحکم مسیحیتِ سکولارِ اروپاییشده با میراث یهودیتِ نوعبرانی و دانشمحور، با تسلط بر علم تاریخ و هنر باستانشناسی توانست عینک بر چشمها شود و ذهنیت بسازد؛ یعنی ما خودمان را از چشم آنان دیدیم و نظاره کردیم و این نکته مهمی است. جهان جدید با عینک فوق برای تردید و البته نسبیسازی اموری چون سرزمین، ملت، دیانت، خانواده و ساختن بدیلهای مردد، ناخوانا، نااستوار و ناکافی در جهان وحشی جدید به سراغ ما آمد و با مسخ صاحبان قلم و قدرت، این گزارههای ناموجود را با کتاب، روزنامه، سخنرانی و تکرار از حنجرههای موجه جانمایی کرد؛ در حالی که خودش به این گزارهها مؤمن نبود. به تولد مولود مدرنیته، اسرائیل، نگاه کنید؛ به تمامی نقض گفتارهای پیشین است و در حکم «واعظان کاین جلوه در محراب و منبر میکنند…» است.
چرا گاهی در بحثهای عمومی، ایران پیش از اسلام و ایران پس از اسلام در برابر یکدیگر قرار داده میشوند؟ آیا این دوگانه با پیچیدگی تاریخ و فرهنگ ایران سازگار است؟
این برساختگی و بازیسازی است! متعلق به اکنون هم نیست و هر چند سال یکبار به صورت ادواری برای تفرقهافکنی و نفرتسازی بیهوده به کار میافتد. نخست، روشنفکران غربرفته و غربستا در پیوند با برخی محافل پارسی هند که همپیمان مشخص دولت مستعمراتی بریتانیا بودند، با تکیه بر باستانشناسی و تاریخسازی عبرانی، چنین گزارههایی را حقنه نمودند تا مقصر ادبار، وادادگی برابر استعمار و تباهروزی ایران را اسلام و تاریخ آن بدانند و بنامند و از آن مسیر، دیکتاتوری منور پهلوی را جانمایی کنند.
البته در ادوار مختلف این دوگانهسازیها دوباره به میان انداخته میشود؛ اما اگر علمی، دقیق و غیرسادهساز نگاه کنیم، چنین تفکیک و دوگانهای اساساً وجود ندارد و بیمعناست. مگر تاریخ یک سیر پیوسته، یکدست و مداوم نیست؟ اقوام آمدهاند و رفتهاند؛ البته در دست مهاجمان هم کتاب و فلسفه نبوده، بلکه شمشیر و خورجین برای ایلغار بوده و همه جا چنین بوده است. تمام این دوگانهها مصنوعی و برای امروز است.
روایت تاریخ در عصر شبکههای اجتماعی
امروز بخش قابلتوجهی از مواجهه عمومی با تاریخ از طریق ویدئوهای کوتاه، صفحات پرمخاطب و روایتهای سادهشده صورت میگیرد. آیا این شیوه به شناخت تاریخی کمک میکند یا گاهی جای پژوهش را میگیرد؟
البته با استفاده از ابزار مدرن مخالف نیستم و این هم یک بستر و امکان است، اما باید آن را تنها در ظرفیت خودش دید و نه فراتر از آن. تاریخ و داستان انسانی، قابل فروکاستن به چند فریم از بانوان خندان شمال تهران و بازدید از یک رژه نیست تا بعدش حسرتی از دوران باشکوهِ ازدستشده ساخته شود. اینها همه در حکم خامه روی کیک است و نه بیشتر از آن.
گاهی از رنج و دشواری امروز و بمباران ذهنی مستمر دشمنان و ماهیگیران آب گلآلود، آدمها به دنبال نوعی خادم و خائن آنی در تاریخ میگردند یا نوعی مقایسه و روکمکنی و مشابه آن. طبعاً تاریخ و داستان این سرزمین کهن، پیچیدهتر و پرپیچخمتر از این یککلمههاست که بگوییم مثلاً شریعتی شیاد بود!
آیا مورخان و پژوهشگران ایرانی در انتقال دانش تاریخی به نسل جوان موفق بودهاند یا میدان روایت تاریخ را به تولیدکنندگان محتوای غیرتخصصی واگذار کردهاند؟
به نظرم مورخان کار خود را انجام دادهاند، اما طبع کمحوصله، خودِ همهچیزدان و البته کوتاهپسندِ مخاطب و ارزش تجاری/مالی یافتن محتوای کوتاه، کوبنده و افشاگر در شبکههای اجتماعی، بخش بزرگی از ذهنیت تاریخی را متوجه حوزه غیرتخصصی کرده است.
البته باید توجه داشت که گیر داستان، همانطور که گفتم، در زنده بودن تاریخ و به گور نسپردن مردگان و گاهوبیگاه به آنان نمره انضباط دادن و خادم و خائن تراشیدن برای امروز است؛ وگرنه محتوای فخیم و عمیق در کنار ترکیب تاریخ و داستان و البته صنعت نوستالژی و درام و محتواهای غیرتخصصی، هر کدام در جایگاه خودش میتوانست محل اثر باشد، اما داستان چیز دیگری است.
چرا برای بخشی از نوجوانان و جوانان، تاریخ بیشتر یک درس مدرسهای است تا راهی برای شناخت جامعه و هویت خود؟ آیا مشکل اصلی، بیعلاقگی نسل جوان است یا شیوه آموزش و روایت تاریخ؟
البته این مختص این زمان نیست! همیشه در نگاه غالب پرسیده میشود: «چه چیزی گیر من میآید؟» و «چه فایدهای دارد؟». تاریخ درسی ناجذاب و صرفاً حفظی برای پایان ترم بوده و البته اندک علاقهمندان و عاشقانی هم داشته که کارهای بزرگ کردند. البته نوع آموزش هم مؤثر است، اما به شخصه نقش آن را چندان پررنگ نمیبینم. در جهان محسوس، انسانمحور و لذتجوی این سالها، طبعاً احوال مردگان چندان محل توجه نیست، اما اوضاع آنقدرها هم خراب نیست.
چرا برخی شخصیتهای تاریخی در حافظه عمومی ماندگار شدهاند، اما بسیاری از چهرههای مهم فرهنگی و علمی کمتر شناخته میشوند؟ برای جذابتر کردن تاریخ و نزدیک کردن آن به نسل جدید چه باید کرد؟
ماندگاری البته برای انسان در گریز از فراموشی و فنا بزرگترین امتیاز است، اما دلیل قطعی بر بزرگی، خدمت جمعی ماندگار و البته اصالت و حجیت نیست. شهرت به دلایل مختلفی به دست میآید و«تاریخ و داستان انسانی، قابل فروکاستن به چند فریم از بانوان خندان شمال تهران و بازدید از یک رژه نیست تا بعدش حسرتی از دوران باشکوهِ ازدستشده ساخته شود.»
گاهی با حقیقت وجودی شخص هم تناسب و دمسازی ندارد.
تاریخ دور البته در خود جادویی دارد که پهلو به افسانه و اسطوره میزند؛ انگار بیزمان است و میتوان آدمها را نه آنگونه که بودهاند و نمودهاند، بلکه متناسب با هراسها و آرزوهای انسانِ همین امروز آراست و سخن و کردارشان را بازنوشت؛ چرا که نه تصویر و صدایی هست و نه مدعی، و هر کس از ظن خود یار میشود.
برای همین است که ماندگاری برای گذشتگان دور و چهرههای آمده از عصر کهن احتمالاً سهلتر است. البته در دوران جدید، نقش کار رسانهای، بزرگداشت، همایش و گاهی نمایشها کم نیست که چهرهای را از دل سنگ و خاک بیرون کشیده و قهرمان میکنند و البته گاهی هم خائن و نادم.
در روزگار کنونی و فضای سطحی این روزها نیز چهرههایی با شهرت عمومی و معروف در حوزههایی مثل ورزش، سینما یا شبکههای اجتماعی عموماً شهرت را تصاحب میکنند؛ چون هم در دسترساند و هم معمولیتر از آنکه بخواهند مایه حسرت و دور از دسترس باشند. برای همین است که عمر شهرت هم کوتاه شده؛ اما از یاد نبریم که گریمها در پایان فیلمها پاک میشوند و هیچ خون واقعی ریخته نمیشود و فوتبال هم نامش بازی است و نه حقیقت. پس برای قهرمان واقعی شدن که روز واقعه به کار ماندگاری ذهن و زمین یک سرزمین بیاید، باید کار کارستان کرد.