پیام آذری - اعتماد / «روبیو سخنگوی کدام غرب کدام تمدن» عنوان یادداشت روز در روزنامه اعتماد به قلم حق شناس است که میتوانید آن را در ادامه بخوانید:
مارکو روبیو، وزیر امور خارجه امریکا، هفتم اکتبر در آتن و در برابر یادمانهای تمدن یونان باستان، از ضرورت بازگشت غرب به عظمت تاریخی خود سخن گفت. او با یادآوری جنگهای ایران و یونان، از شجاعت، رقابت، افتخار و اراده برتریجویی به عنوان سرچشمه شکوفایی تمدن غرب ستایش کرد. اما پرسشی بنیادی در برابر این روایت قرار دارد: روبیو سخنگوی کدام غرب و کدام تمدن است؟ غربی که عظمت خود را در پیروزی نظامی و فرمانروایی بر دیگران میجوید یا غربی که دستاوردهای سیاسیاش را در آزادی، برابری، مردمسالاری و مهار قدرت میبیند؟ اهمیت این پرسش هنگامی آشکارتر میشود که نقد سخنان روبیو را نه از تهران، بلکه از درون جامعه فکری غرب بشنویم. فرانسیس فوکویاما، نظریهپرداز شناخته شده امریکایی، در مقاله «تیموس و سیاست خارجی امریکا» منتشر شده در دوازدهم اکتبر، مستقیما به سخنرانی روبیو پاسخ داده است. او مینویسد: به نظر میرسد نویسندگان سخنان وزیر خارجه آثارش را خواندهاند، اما روبیو مفهوم اصلی آنها را به درستی درک نکرده است. موضوع اختلاف، مفهوم یونانی «تیموس» است؛ میل انسان به افتخار، احترام و به رسمیت شناخته شدن. روبیو آن را نیروی پیشبرنده تمدن میخواند. فوکویاما اهمیتش را میپذیرد، اما هشدار میدهد که این میل دو چهره دارد: میتواند سرچشمه شجاعت، آفرینندگی و پیشرفت باشد یا به سلطهگری، خودکامگی و ویرانی بینجامد. تفاوت در هدفی است که قدرت دنبال میکند و محدودیتهایی که بر آن حاکم است. فوکویاما در کتاب «پایان تاریخ و انسان واپسین» میان دو گونه میل به شناخته شدن تمایز میگذارد: «ایزوتیمیا»، خواست برخورداری از احترام و کرامت برابر و «مگالوتیمیا» میل به برتری و ممتاز بودن. مفهوم نخست از پایههای مردمسالاری مدرن است و دومی نیز میتواند نیروی محرکه پیشرفت باشد؛ مشروط بر آنکه در چارچوب قانون، اخلاق و مسوولیت اجتماعی مهار شود. او برای نشان دادن این دوگانگی، از جورج واشنگتن، آبراهام لینکلن و وینستون چرچیل در یک سو و هیتلر، استالین و پل پوت در سوی دیگر نام میبرد.
مقصودش یکسانانگاری این شخصیتها نیست، بلکه یادآوری میکند میل به بزرگی، به تنهایی فضیلتی اخلاقی نمیآفریند.
فوکویاما سپس ترامپ را نمونهای از میل مهار نشده به برتری توصیف میکند؛ رهبری که به باور او، بیش از کیفیت داوری دیگران، در پی ستایش و ثبتنام خویش در تاریخ است.
اینجاست که اختلاف فلسفی به مسالهای سیاسی تبدیل میشود. دولت ترامپ خود را مدافع تمدن غرب معرفی میکند، اما منتقدان میپرسند رفتار آن تا چه اندازه با ارزشهایی سازگار است که غرب مدرن مدعی پاسداری از آنهاست؟ سخنان ترامپ درباره گرینلند و کانادا، فشار بر کوبا و تغییر نام خلیج مکزیک در اسناد رسمی امریکا، هر چند از نظر ماهیت و پیامد یکسان نیستند، نشانههایی از برجسته شدن زبان قدرت، مالکیت و برتریجویی هژمونیک در سیاست خارجی واشنگتن به شمار میروند. پیشنهادهای نامگذاری تنگه هرمز و پهنههای اقیانوسی نیز این گرایش نمادین را نمایانتر میکنند.
نمونه جدیتر، عملیات نظامی امریکا در ونزوئلا و بازداشت نیکلاس مادورو در ژانویه ۲۰۲۶ است. دفتر حقوق بشر سازمان ملل متحد این اقدام را مغایر منشور ملل متحد دانست. درباره کارنامه مادورو و وضعیت حقوق بشر در ونزوئلا میتوان داوریهای انتقادی فراوانی داشت؛ اما هیچ یک به خودی خود مجوز نادیده گرفتن حاکمیت ملی و کاربرد یکجانبه نیروی نظامی نیست. پرسش آن است که آیا قدرت یک کشور میتواند جایگزین قواعدی شود که قرار بوده همه دولتها، بزرگ و کوچک، تابع آن باشند؟
فاصله گرفتن واشنگتن از نهادهای چندجانبه نیز به این پرسش دامن میزند. دولت ترامپ در ژانویه ۲۰۲۶ دستور خروج یا توقف مشارکت امریکا در دهها نهاد بینالمللی را صادر کرد؛ تصمیمی که آن را دفاع از منافع و حاکمیت ملی امریکا مینامد. با این حال، منتقدان نگرانند تضعیف سازوکارهای مشترک، مناسبات جهانی را بیش از پیش تابع اراده قدرتهای بزرگ کند.
البته غرب هرگز مجموعهای یکدست از ارزشها نبوده است. تاریخ آن، هم تاریخ استعمار، جنگ و برتریجویی است و هم تاریخ مبارزه با بردهداری، گسترش حقوق شهروندی و محدود کردن اقتدار حکومتها. یونان و روم باستان نیز تنها میراثدار کشورگشایی نبودند؛ فلسفه، قانون و تجربه مشارکت سیاسی نیز از همان جهان برخاسته است، بنابراین نقد روبیو زمانی استوارتر خواهد بود که از تقابل سادهانگارانه تمدنها فاصله بگیرد و کشمکش میان سنتهای متفاوت درون هر تمدن را ببیند.
از همین منظر، دیدگاههای دیگر متفکران نیز اهمیت مییابد. فرید زکریا بر فاصله میان پیروزی نظامی و دستیابی به نتیجه سیاسی تاکید میکند.
جان مرشایمر، از منظر واقعگرایی، محدودیتهای قدرت و پیامدهای نادیده گرفتن موازنههای منطقهای را یادآور میشود. ولی نصر بر ضرورت شناخت پیچیدگیهای تاریخی و اجتماعی ایران و منطقه تاکید دارد و پژوهشهای تورج دریایی نیز امکان بازخوانی تاریخ ایران و یونان را بیرون از روایتهای یکسویه فراهم میآورد. این دیدگاهها الزاما نقد مستقیم سخنرانی روبیو نیستند، اما انحصاری بودن روایت او از غرب و مناسبات جهانی را به پرسش میکشند.
فوکویاما در پایان مقالهاش، روبیو را به یادآوری اصل برابری انسانها در اعلامیه استقلال امریکا فرامیخواند. این یادآوری فراتر از اختلاف دو اندیشمند و سیاستمدار است. تمدن را نمیتوان تنها با شمار پیروزیها، گستره سرزمینها یا قدرت ارتشها سنجید. معیار مهمتر آن است که قدرت تا چه اندازه در برابر قانون پاسخگو است و کرامت انسانها، حتی بیرون از مرزهای یک کشور، به رسمیت شناخته میشود. برای ایران نیز درس این گفتوگو روشن است. دفاع از تاریخ، استقلال و هویت ملی، نیازی به نفی تمدن غرب ندارد؛ همانگونه که نقد سیاستهای واشنگتن نباید به دشمنی با ملت امریکا بینجامد. مساله، انتخاب میان شرق و غرب یا برتری یک تمدن بر دیگری نیست؛ مساله نسبت قدرت با خرد، قانون و کرامت انسانی است.
روبیو در آتن از عظمت تمدن غرب سخن گفت و آشکارا کوشید دولت متبوع خود را نماینده این خوانش یکسویه از میراث یونان باستان و تمدن غرب معرفی کند. اما پرسش آغازین همچنان بیپاسخ مانده است: آیا عظمت یک تمدن در توانایی فرمان راندن بر دیگران و تحمیل اراده خویش آشکار میشود یا در قدرتی که برای خود حد میشناسد، در برابر قانون پاسخگو است و کرامت و حقوق دیگر ملتها را به رسمیت میشناسد؟